تبليغاتX
تاروت
اینجا تاروت است... همان تاروت
هميشه سکوی مقابل پاساژ، پاتوق من و دوستام بود، يادم مياد يکبار که با بچه ها روی سکو نشسته بوديم و صحبت می کرديم، دختر بچه کوچکی جلوی ما بشدت زمين خورد و من سريع او را بلند کردم و برای اينکه گريه اش بند بيايد يک آدامس به او دادم، اکنون سالهاست که از آن محل رفته ايم، امروز که بر حسب اتفاق از آنجا می گذشتم چشمم به آن سکو خورد... سکوی مقابل پاساژ هنوز سالم و دست نخورده بود.. جلوتر که رفتم صدايش را شنيدم.... او از من يک آدامس خواست !!!
+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 11  توسط البرز الهامیان | 
چقدر راحت و بی دغدغه سر آدمها را از تنشان جدا می کند ، گويی با سر ها جدالی ديرينه دارد...

 با تيغ برنده خودش آدمها را يکی پس از ديگری به کام مرگ می کشد .....

 به عقيده گيوتين،‌ سر آدم زيادی است !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 11  توسط البرز الهامیان | 

مگس در طول زندگی اش چنين نور جذابی نديده بود.... چقدر خيره کننده بود!! هر چه جلوتر می رفت بيشتر مبهوت می شد...

اما وقتی رسيد دستگاه حشره کش در کمتر از يک ثانيه منهدمش کرد !!...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/23ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 

تبرزين را با چالاکی برداشت، سريع و بی صدا به انباری نزديک شد، در انباری را به آرامی باز کرد و با شجاعت و استحکام ضربه خود را فرود آورد. لحظه ای بعد که دشمن توانسته بود از ضربه جان سالم بدر برد، گريخت و در سياهی شب ناپديد شد...

 اما او ناراحت نشد، زيرا تبرزينش يک دمپايی پلاستيکی بود و دشمنش يک سوسک و خودش پسر بچه شيطانی که فيلم هيجان انگيز پر زد و خوردی ديده بود....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/18ساعت 11  توسط البرز الهامیان | 
سر دوراهی مانده بود ... قدرت تصميم گيری اش به حداقل رسيده بود..در قفس باز مانده بود، ولی پرنده برای اينکه آخرين دانه را بخورد، اين شانس را برای هميشه از دست داد !!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/16ساعت 12  توسط البرز الهامیان | 

صبح شده بود، با تشعشع نوری که از لای پرده اطاقم به چشم می خورد از خواب بيدار شدم، لباس گرمی پوشيدم و به سرعت به حياط رفتم، برف به شدت در حال باريدن بود... با نگاهم برفهای حياط را زيرورو کردم، اما خبری از او نبود‌ !! در گوشه حياط، همانجا که انتظار بودنش را می کشيدم، جز شلابه و پارويی شکسته چيزی نبود.....  او به قصد خودکشی خودش را پارو کرده بود !!

                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/13ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 
تهران ـ بزرگراه همت

باران به شدت در حال باریدن است.. ماشین ها بوق می زنند ، ترافیک روان است ، اما هیچکس به او راه نمی دهد. صدای آژیرش هم کاری از پیش نمی برد ، همه فکر می کنند آمبولانس خالی است. بعضی ها به او دشنام می دهند.

از آمبولانس پیاده می شود ، در کمتر از چند ثانیه به شدت زیر باران خیس می شود ، از پشت اتومبیل یخچال هایی را که رویش نوشته کبد ، کلیه و قلب بیرون می آورد ، بالا می گیرد و نشان می دهد. ماشین ها همه کنار می روند ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/10ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 
تهران ـ سعادت آباد

سرنشینی که در صندلی جلوی اتومبیل نشسته بود ، گفت : آقا ! لطفا همین کنار بیمارستان نگه دار... بعد پیاده شد و دست مادر پیرش را گرفت و او را هم از جلوی اتومبیل پیاده کرد. سپس چند لحظه ای این جیب و آن جیبش را گشت و با نگاهی به راننده و با لحنی آرام گفت : آقا ، شرمنده کیف پولم همراهم نیست !    راننده متحیر ماند و چیزی نگفت...

پیرزن گفت پسرم حلال کن...... هنوز حرف پیرزن تمام نشده بود که افسر پلیس سررسید و برگه جریمه را بدست راننده داد و گفت : طرح جدید را فراموش کرده ای ؟! دو نفر سرنشین در صندلی جلو .......

راننده برگه جریمه را در دست گرفت و با چشمانی نگران به آینده ، از کنار بیمارستان گذشت.......

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/08ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 
بچه که بود با دیدن مادربزرگش که همیشه موقع نشستن یا برخاستن از زمین آه و ناله میکرد و هنگام راه رفتن پاهایش را کج می گذاشت و یا با کمر خمیده راه میرفت ، حرص می خورد و در دلش می گفت : نمی دانم چرا این پیرزن ها اینقدر خودشان را لوس می کنند و درست راه نمی روند ...!!!

و اکنون در آستانه هفتاد سالگی ، وقتی می خواهد از جایش برخیزد و به اتاقش برود ، با نگرانی نگاه های نوه هفت ساله اش را دنبال می کند......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/04ساعت 12  توسط البرز الهامیان | 
سلام....  فضای اینجا پر از هوای تازه بازنیامدن است !! آمدم تا باز از نو برایت بنویسم ... اما تو باور مکن !

باز هم دستهايم می کارند ـ می سازند ـ می نويسند ـ من اينگونه دوست دارم ـ سنگی بر روی سنگ بگذارم، دانه ای بر زمين برافشانم، شعری بنويسم، يا کلامی چند در اين دفتر، من يکی از بيشمار مردمان رنج و کارم، اين همه دوستانم را يک، يک هرگز نخواهم ديد! اما پيوندها ميان ما بسيار است !!!

    www.taroot.persianblog.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/02ساعت 16  توسط البرز الهامیان |