تبليغاتX
تاروت
اینجا تاروت است... همان تاروت

به خودم نگاه کردم.... روی صورتم رو هاله ای از عرق گرفته بود... میدونی ؟ خیلی وقته به غیر از برای شستنت و اصلاحتو مرتب کردن موهام بهت نگاه نکردم ! از خودم پرسیدم : تو سالی که گذشت چقدر دل شکوندی ؟ چند نفرو از دست دادی ؟ چند تا مو بیشتر سفید کردی ؟ چقدر داد و بیداد کردی ؟ اصلا صداتو کسی شنید ؟ چند نفر بغضتو دیدن ؟ .......

فقط به من نگاه می کرد... چه صحنه عجیبی بود ! اومد که حرفو عوض کنه : راستی البرز امروز چندمه ؟ نزدیکیما ، کاراتو کردی ؟

گفتم به پر و پام نپیچ امروز فقط شاکی ام... فقط گله دارم... دلم می خواد داد بزنم...نفسم گرفته دارم خفه می شم...! یهو پرید وسط حرفم ... خیله خوب خیله خوب بسه دیگه... نزدیک ساله جدیدیما... بس کن دیگه !

گفتم : پارسال دم عید چی بودی ؟ حالا چی هستی ؟ پس نخواه که نق نزنم کودک وامانده احمق !

 

عیدتون مبارک !

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/26ساعت 20  توسط البرز الهامیان | 

یک ساعت تمام بی آنکه حرفی بزند به من خيره شده بود..

فرياد کشيدم : خفه شدم چرا حرف نمی زنی؟!           

گفت: نشنيدی؟!......برو ! ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/21ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 
وقتی سايه ميله های قفس روی سر و تن پرنده می افتاد،‌ بيشتر رنج می برد....سعی کرد طوری بايستد که لااقل سايه اش خارج از قفس بيفتد... !!!

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت 11  توسط البرز الهامیان | 
پرندگانی که داخل قفس دست به جفتگيری می زنند به آزادی جوجه هايشان بی علاقه هستند.... !!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/10ساعت 11  توسط البرز الهامیان | 

معلم علوم با دستهايی که به زير پوششی از گرد پنهان بود پنجره کلاس را باز کرد، سرش را بيرون برد تا ماشينش را ببيند... خيالش که راحت شد پرسيد: کجا بوديم؟ بچه ها گفتند: فصل کار و انرژی . روی تخته سياه نوشت:کار برابر است با نيرو ضرب در "جابجايی" ....

هنوز هم عصرها معلممان را می بينم که با ماشين قراضه اش، مسافر ها را "جابجا " می کند.....!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/07ساعت 10  توسط البرز الهامیان | 
عجيب بود... چرا تا بحال بهش فکر نکرده بودم؟! ...با اينکه گياهان و نباتات قادر به حرکت نيستند ولی در پارک شهر مظلومانه دورشان سيم خاردار کشيده اند ..!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/03ساعت 10  توسط البرز الهامیان |