تبليغاتX
تاروت
اینجا تاروت است... همان تاروت
تهران - زیر پل سیدخندان ساعت ۳۰/۱۲ شب :

هوا خراب بود و گرفته... بارش باران هر لحظه شدیدتر می شد... اما فردی که زیر پل به ستون های قطور آن تکیه زده بود بی تفاوت به اطراف خود نگاه می کرد... به نظر می رسید منتظر کسی باشد ...

به ساعتش نگاه کرد.... تکانی خورد و سرش را به معنی اعتراض تکان داد....

ناگهان با دیدن شبهی که از دور آدم به نظر می رسید از ستون جدا شد و تلوتلو خوران با کمری خمیده به سمت او رفت ... پولی به او داد و پس از نگاه کردن به اطرافش چیزی از دست او گرفت... به گوشه ای رفت و کبریتش را از جیبش درآورد !

صبح روز بعد از فاصله صد متری ماشین پلیس و یک آمبولانس قابل رویت بود.... جسدش را داخل آمبولانس می گذاشتند ...

آمبولانس آژیر کشان دور می شد...... دور ..... دور...... خیلی دور .....

شب ، با چشمانی نگران از کنار همان ستون گذشتم... !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 12  توسط البرز الهامیان |