تبليغاتX
تاروت
اینجا تاروت است... همان تاروت
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند، آن ها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند...
زن جوان : یواش برو من می ترسم!
مرد جوان : نه، اینجوی خیلی بهتره
زن جوان : خواهش می کنم، من خیلی می ترسم
مرد جوان : خب، اما اول باید بگویی که دوستم داری!
زن جوان : دوستت دارم، حالا میشه یواش تر بری؟
مرد جوان : به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود : برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید، در این سانحه که به دلیل عمل نکردن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت!!!
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود... و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند....!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/27ساعت 13  توسط البرز الهامیان |