تبليغاتX
تاروت - یکسال دیگر !
اینجا تاروت است... همان تاروت

به خودم نگاه کردم.... روی صورتم رو هاله ای از عرق گرفته بود... میدونی ؟ خیلی وقته به غیر از برای شستنت و اصلاحتو مرتب کردن موهام بهت نگاه نکردم ! از خودم پرسیدم : تو سالی که گذشت چقدر دل شکوندی ؟ چند نفرو از دست دادی ؟ چند تا مو بیشتر سفید کردی ؟ چقدر داد و بیداد کردی ؟ اصلا صداتو کسی شنید ؟ چند نفر بغضتو دیدن ؟ .......

فقط به من نگاه می کرد... چه صحنه عجیبی بود ! اومد که حرفو عوض کنه : راستی البرز امروز چندمه ؟ نزدیکیما ، کاراتو کردی ؟

گفتم به پر و پام نپیچ امروز فقط شاکی ام... فقط گله دارم... دلم می خواد داد بزنم...نفسم گرفته دارم خفه می شم...! یهو پرید وسط حرفم ... خیله خوب خیله خوب بسه دیگه... نزدیک ساله جدیدیما... بس کن دیگه !

گفتم : پارسال دم عید چی بودی ؟ حالا چی هستی ؟ پس نخواه که نق نزنم کودک وامانده احمق !

 

عیدتون مبارک !

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/26ساعت 20  توسط البرز الهامیان |